لوکاس (راننده تاکسی):

آن روز اصلاً حوصله‌ی رفتن سر کار را نداشتم، اما همسرم اصرار کرد و گفت حتماً باید بروم. من هم رفتم؛ و ببین چه برکتی نصیبم شد!

وقتی دیدم مارسلو با دست‌هایش اشاره می‌کند تا ماشین را نگه دارم، همان‌جا خشکم زد. فکر کردم دارم خیال‌بافی می‌کنم، اما واقعی بود؛ کاکا، مارسلو و کریستیانو رونالدو!

هیچ‌وقت در عمرم به اندازه‌ی آن روز با دقت و مسئولیت رانندگی نکرده بودم.

اواسط مسیر مارسلو شروع کرد به خندیدن و گفت: «مگه داری سالمندها رو جابه‌جا می‌کنی؟ یه کم تندتر برو!»

کریستیانو رونالدو با لبخند طعنه‌آمیز گفت: «به مارسلو توجه نکن، خودش که اصلاً رانندگی بلد نیست.»

من با تعجب گفتم: جدی می‌گه مارسلو؟

مارسلو گفت: لوکاس، به حرفش گوش نده. فقط عجله داره زودتر برسه تمرین، چون نوبت ضربه‌های ایستگاهیه!